این عکس از مصاحبه ی جام جم




و اینم یه عکس جالب از مهدوی کیا با کامران و هومن.

این عکس از مصاحبه ی جام جم
و اینم یه عکس جالب از مهدوی کیا با کامران و هومن.
+ نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت
22:26 |
از بين هنرمندان شهرام شبپره به همراه همسرش و فریبا فروهر حضور داشتند . گوگوش در اين شب تعداد بیشتری از ترانه های خود را اجرا كرد و این مساله به همراه نورپردازی و صدا پردازی بسیار زیبای صحنه ، به شدت رضایت طرفداران را فراهم کرد. صحنه از لحاظ نور و صدا بی نظير بود به گونه ای كه نظیر آن تا به حال در كنسرت های ايرانی دیده نشده بود . در اين شب آواز گوگوش بی نظيرتر از هميشه بود با يك برنامه خارق العاده ومهرداد عزيز و کامبیزعزیز هم بسيار زیبا اجرای برنامه داشتند. در لاس وگاس مردم شاهد برنامه ای با استاندارد های جهانی بودند... جمعيتی بالغ بر 10000 نفر در سالن حضور داشتند كه به واقع جز اين هم انتظاری نبود. ما در سايت گوگوش.تی.وی از صميم قلب موفقيت چشم گير اين شب آواز را جشن می گيريم و برای گوگوش نازنينمان و مهرداد عزیز و کامبیز عزیز آرزوی موفقيت بيشتر و روزهای روشن تری می كنيم و يك خسته نباشيد برای كمپانی آرين پروداكشنز آقای "آلبرت مانانيان" عزيز و تمام كسانی كه دست ا ندر كار اين برنامه ی با شكوه بودند داريم...
+ نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت
22:8 |
سیاوش قمیشی در21 خرداد سال 1324 در شهر اهواز به دنیا آمد و در سن 13 سالگی با ساختن اهنگ قایقران به طور رسمی پا به عرصه هنر گذاشت .آقای قمیشی تحصیلات خود را درانگلستان و دررشته موسیقی (دانشگاه رویال اکادمی)به اتمام رساند سیاوش قمیشی در گروه های مختلفی همچون استارس و ربلس فعالیت هنری داشتند و از دوستان سیاوش در اون سالها میشه شهرام شپره رو نام برد سیاوش قمیشی در سالهای قبل از انقلاب به یک باره پله های ترقی رو پیمود تا جایی که به یکی از بزرگترین آهنگسازان ایران تبدیل شدند در سالهای بعد از انقلاب تا مدتی اسم سیاوش قمیشی محو شده بود چرا؟ خود سیاوش در این باره می گه:در اون سالها تکلیف مشخص نبود که چی می شه و ما موندگار هستیم در غربت یا نه.ولی بعد فهمیدیم حالا که هستیم باید یه کارایی کرد به ندرت و با گذشت زمان صدای مثل ابر ومه سیاوش باز هم به گوش می رسید و هر کی از ایران به امریکا می اومد می گفت گه همه اون و صدای اونو می خوان .سیاوش قمیشی بسیار شوخ طبع ،صمیمی،با انضباط وبسیار حساس هستن حالا بعد از گذشت چندین چند سال بعد از انقلاب سیاوش قمیشی در حالی که همه در شلوغی شهر لس آنجلس در حال گذرون روزگار هستن ،در حاشیه لس آنجلس با همسرشون زندگی می کنن.و هر یکی دو سال یک بار با آهنگ هایی عجیب و پر از عشق ،خودشون رو بازم ثابت می کنن، که بهترین وبهترین و بهترین هستند لازم به ذکر است آقای قمیشی تا به امروز، 44 سال است که فعالیت هنری دارند. ایشون ۵ بار ازدواج کرده که ثمره ی این ۵ ازدواج پسری است در شیراز.نام همسر فعلی ایشان نازنین است.
+ نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت
21:48 |
به درخواست دوست عزیزم سمیرا جون یه چند تا هم جک میذارم ایشالله خوشتون بیاد.
به ترکه ميگن: اگه يک کاميون طلا بهت بدن چيكار ميکني؟ ميگه: ايلده يکلام 2500 ميگيريم خالي ميکنيم!! ۲-تركه رو داشتن ميبردن اتاق عمل، ازش ميپرسن: همراه داري؟ ميگه: آره، خاموشش كردم!!! ۳-ترکه زنشو می کشه ميره مرحله بعد !!!
تركه ميافته تو دره، Game Over ميشه!!
از تركه ميپرسن: چرا ترك شدي؟ ميگه: ايلده نمره منفي داشت!!!
تركه به رحمت خدا يك دونه موهم تو كلش نبوده. يك روز ميره سلموني، ملت همه پوزخند ميزنن، ميگه: چيه؟ اومدم آب بخورم!!! تركه ميرسه به يه هيئت, از يكي جلو در ميپرسه, آقا اينها اين تو چي كار ميكنن؟ يارو ميگه: اينها ده روز سينه ميزنن! تركه ميگه: اي بابا, ايلده كنترات بده 3 روزه ميزنيم!!!
اصفهونيه و رشتيه و تركه با هم يكجا كار ميكردن. يك روز ساعت ناهار, اصفهونيه ظرف غذاشو باز ميكنه، ميبينه قورمهسبزيه, ميگه: اااي بازم قرمه سبزيِس! اگه فردا باز قورمهسبزي باشه، من خودمو از اين برج پرت ميكنم پايين! بعد رشتيه ظرف غذاشو باز ميكنه، ميبينه كله ماهي داره .. اونم شاكي ميشه، ميگه: ااووو! اگه فردام همين باشه منم خودمو پرت ميكنم پايين! آخري تركه ظرف غذا رو باز ميكنه، كوفته داره.. حالش به هم ميخوره، ميگه: ايلده اگه منم اين ظرفو فردا باز كنم ببينم كوفتهس.. خودمو پرت ميكنم پايين! خلاصه فردا سه نفري ميان سر كار و در غذاها رو باز ميكنند و از قضا هر سه تا تكراري بوده، اينها هم خودشون رو پرت ميكنند پايين! باري، پليس مياد واسه تحقيقات و بازجوه خِـرِ زناشون رو ميگيره كه نقصير شماهاست! زن اصفهونيه ميگه: جناب سروان من نميدونستم, تو خونه هم هروقت قورمهسبزي درست ميكردم ميخورد غر نميزد! زن رشتيه ميگه: اووو! تو رشت همه كله ماهي ميخورن، من روحمم خبر نداشت اين دوست نداره. زن تركه ميگه: جناب سروان به ولله من يه هفته بود خونة مادرم بودم, اين خودش واسه خودش غذا درست ميكرد!!!
تركه يك سكه ميندازه هوا، شير مياد، فرار ميكنه!!
تركه ميخوره زمين، ...هوا ميره، نميدوني تا كجا ميره!!!!!!!
تركه پشتش ميخواريده، هركار ميكرده دستش نميرسيده.... ميره رو صندلي!!!
+ نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و ساعت
15:39 |
فقط بگم نخونی از دستت رفته.از مجله ی موفقیت.
وقتی عاشق شدم هوا ابری بود.دم دمای غروب سر کوچه باغ نشسته بودم که تو از کوچه رد شدی ! آخرای پاییز بود.هوا سرد بود و منگ.بارون نم نمک میبارید.نه تو چتر داشتی نه من!شروع خوبی بود.وقتی از کنارم رد شدی واسه همیشه تو دلم جا موندی!یه حسی تو چشات بود که تا اون روز نمیشناختمش.انگار فقط مال قصه ها بود. به گروه خون ما نمیخورد.زبونش واسه ما غریبه بود! اما از اون روز به بعد شیره ی جونم شد. وصله ی دلم شد.ورد زبونم شد! یادمه اون وقتا با بر و بچه های محل آدمای عاشقو مسخره میکردیم.بهشون متلک میگفتیم .به ریششون میخندیدیم.میگفتیم : یارو زده به سرش ! پاک خل شده پنداری یه تختش کمه ! اما از اون روز به بعد باکیم نبود که بهم طعنه بزنن بگن : مجنون دیوونه.خلاصه هر چی یه روز واسه چاکرت افت داشت حالا واسم مرام شده بود.حرمت داشت.هرچی واسم تا اون روز ارزون بود زیر پام بی ارزش بود حالا واسم قیمت داشت سر قفلیش گرون شده بود! وقتی عاشق شدم فهمیدم دل دارم .نمیدونستم حسابه یا بی حساب چون حساب کار از دستم ذر رفته بود . دنیا واسم رنگی شده بود . تازه میفهمیدم رنگ و بو یعنی چه؟ کم کم یاد گرفتم به چشمام نیگا کنم . از خودم نترسم ! کی باورش میشه رفیق ! کی باورش میشه عاشقی اول با یه نگاه شروع میشه ! به همین سادگی شکارت میکنه . رسم شکار همینه . با یه حرکت درست صید تو دامت اسیره ! وقتی دلم داشت به سمتت پر میکشید صدای بال بال زدنش دیوونه ام میکرد . میگفتم : آخ که چه خوشگل میپره ! آما وقتی هی رفت و هی رفت و نرسید کم کم وهم ورم داشت که نکنه هیچ وقت نرسه ؟! تا کی این دل بی صاحب دور خودش بچرخه و بچرخه. این طوری طفلی سرش گیج میره .یه وقت چپه میشه میمونه رو دستم . وقتی عاشق شدم گفتم خودشه دیگه واسه همیشه جستم .اما نمیدونستم این رودخونه گاهی وقتا سر بالا میره. رفتم و رفتم تا رسیدم به یک کوچه ی بن بست.تو یهو غیب شدی . نه راه پس داشتم نه راه پیش.گفتم اگه بهش نرسم خودمو میکشم . یا واسه همیشه تاریک دنیا میشم . میرم به سمتی که هیشکی منو نشناسه . لقمه غذا تو گلوم گیر میکرد . آب از حلقم پایین نمیرفت .از سایه ی خودم فراری بودم. شب تا صب به سقف آسمون زل میزدم بی اینکه حتی یه سو ستاره گرمم کنه ! با همین زمینی که هر شب روش میخوابیدم غریبه شده بودم . دلم میخواست از همه دوری کنم تا توی خلوتم با اون حرف بزنم . چشام هی سیاهی میرفت . مثه کسی که تب داره هذیون میگفتم .خیالات ورم میداشت که اون داره میاد.
وقتی ممد آقا سبزی فروش با اون گاری لکنتی از جلو خونه رد میشد . ترانه های کوچه باغی میخوند چه حالی داشت دلم میخواست برم تو کوچه ماچش کنم بهش بگم دمت گرم تو هم از دل ما با خبری ؟! وقتی کلاغه قار قار میکرد مثه صدای قناری واسم خوش لهجه بود . هر وقت یه گدا از جلوم رد میشد هر چی تو جیبم بود تو جیبش میریختم . دست و دل باز شده بودم .دلم میخواست به هرکی از جلوم رد میشه سلام کنم . دلم میخواست در خونه ی آقا رحیم رو بزنم بگم خودم در حیاط خونه ی تو رو رنگ میکنم تا هر کی از این کوچه رد میشه دلش وا شه! هر کی باری رو دوش داشت جلدی میپریدم بارشو ازش میگرفتم تا دم در خونش میرسوندم . دیگه یه پا مرد شده بودم . تا لنگ ظهر نمیخوابیدم تا ننم منو از خواب بیدار کنه . باورم شده بود که منم دل دارم . با صدای تاپ تاپش از خوب بیدار میشدم. گاهی وقتا یه نم اشکی تو چشام جا خوش میکرد.وقتی تو قهوه خونه ی آقا سید قلیون چاق میکردیم از اینکه پادوی چموش قهوه خونه اشکامو ببینه باکی نداشتم تازه وقت رفتن یه انعامی تو سینی میذاشتم تا دلش خوش بشه.پسرک هر وقت منو میدید از خوشی نیشش تا بنا گوش وا میشد. ای بابا از کجاش بگم که این حالی که داشتم نه سر داشت و نه ته. هر وقت یادت میکردم انگار رفتم زیارت پاک صاف و صوف میشدم . یه دل سیر اشک میریختم. حسابی خالی میشدم.هر بار فال حافظ میگرفتم دلم گواه که انگار تو روبروم نشستی و فالم رو برام میخونی. هر وقت نماز میخوندم عطر گلای یاسی که رو چادرت بود سجادمو خوشبو میکرد.جز ائن دو تا چشم سیاه هیچ نشونی ازت نداشتم . وقتی عاشق شدم . دیگه خودمو نشناختم تا دیروزش با یه لهجه ی دیگه حرف میزدم اما بعد از اون روز ابری لهجم بارونی شد. هر کی بهم میخندید یا میگفت پسره عقل از سرش پریده . مجنون شده. دلم گواهی میداد.....خبر خوبیه. دیگه سر کوچه ها واسه جوجه کاکلی ها لغز نمیخوندم.ادای گردن کلفتی در نمیاوردم.زور بازو و مچ گیری و حال گیری واسم بی معنی شده بود . انگار هرچی تا اون روز واسم مردانگی بود یهو برام پوچ شد.اسم و رسم خانوادگیم دود شد.مال دنیا بی ارزش شد.دعوا و کتک کاری با این و اون گنده لات بتزی و گردن کلفتی واسم افت داشت با حرفای دلم نمیخوند. به جای داد زدن دلم میخواست شعر بگم.چیز بنویسم شکلی بکشم.خوش داشتم دور و برمو نگاه کنم.وقت راه رفتن سرم پایین بود جلو پامو نیگا میکردم.آسمون قبلنا جوری بهم زل میزد که انگار میخواد قورتم بده.خیال میکردم هر چی تو آسمونه با این دل ما خیال جنگ داره. از اون خورشیدش که اول صب یه کاره میزد بیرون تا اون ماه بیکار و عاطل و باطل که شب تا صب کشیک ما رو میکشید.با اون همه ستاره که نوچه هاش بودن و زاغ سیاه ما رو چوب میزدند.همه و همه قبلا با من دشمن بودند. اما بعد اون روز یه جوری همشون باهام رفیق شدن.انگار سقف آسمون برام کوتاه شده بود.ستاره هاش واسم لالایی میخوندن.ماه یهو چه مهربون شد. امان از وقتی که هوا ابری میشد.دلم میگرفت.وقتی رعد و برق میزد دل نگرونت میشدم میگفتم خدایا نکنه بترسه.نکنه نتونه بخوابه.نکنه زیر بارون بی چتر بره خیس بشه.نکنه بچاد.نکنه از یه کوچه ای رد بشه چشای یه نا محرم بهش بخوره.نکنه یهو یکی خاطر خواش بشه. اولا خیلی خام بودم.اما کم کم در غم عشق تو پخته شدم.اولش همه ی فکرم تو خیال رسیدن بود.اما زمونه یادم داد که به صدای زیر و بم دلم خوب گوش کنم.با اندوه عشق تو زندگی کنم.هی لطیف ترم کرد.تا جایی که میتونستم شعر بگم.ساز بزنم.گاهی وقتا نقشایی میکشیدم که هر کی میدید ماتش میبرد.صب زود از خواب بیدار میشدم.خورشید هر روز از دیدن من که بیدارم تعجب میکرد.دو تا نون تافتون داغ میخریدم تا ننم تا نونوایی پیاده نره. دو تا قناری خریدم.بهشون خوب میرسیدم.سوت های بلبلی براشون میزدم تا حوصلشون سر نره.چند تا قلمه شمعدونی از همسایمون گرفتم.تو آب گذاشتم تا ریشه کرد.با اونا واسه خودم چند تا گلدون خوشگل درست کردم. هر جا میرفتم هر کاری میکردم انگار تو منو نیگا میکردی.گاهی وقتا میرفتم تو اون کوچه ای که اولین بار دیدمت.همیشه منتظر بودم که یه روزی شاید بیای اما تو نیومدی. حالا...که این حرفا رو میگم خیلیساله گذشته.تا امروز دو هزار تا قناری پروروندم.از همه جای وطن میان تا قناری های منو ببینن . یه عالمه گلدون شمعدونی دارم که هر سال نیمه ی شعبان به نیت سلامتی تو از اول کوچه تا آخرش صف میکشنتا کوچه سبز بشه.یه کتاب شعر دارم که به چشمای تو تقدیم کردم.خیلی وقته تار میزنم.بعضی دوستام بهم میگن سازت سوز داره.مثه آدمای عاشق میزنی.وقتی تار میزنی انگار هوا بارونی میشه.همه یه جورایی تازه تریم.گاهی وقتا آواز میخونم.ای صدام بدک نیست. یادمه اون روز که تو رو دیدم مادرم شمعدونی های باغچه رو قلمه میزد.هوا ابری بود.یه نم بارونی میبارید.از خونه ی آقا رحیم صدای تار میمد.یکی میخوند چه خوب میخوند . یه تصنیف کوچه باغی بود. تو حال خوشی بودم که یهو تو از ته کوچه باغ اومدی.چادر سفیدی به سر داشتی.وقتی به من رسیدی من زود تر از تو رسیده بودم.با دو چشم سیاه به من خیره شده بودی.دلم لرزید.چقد چشمات آشنا بود.مثه یه خاطره در دور دست ها.وقتی از کنارم رد شدی بوی یاس گلای چادرت تو کوچه باغ جا موند از همون دم که چشات تو چشام نگاه کرد عاشق شدم.حالا پس از این همه سال وقتی به خودم سر میزنم میبینم تو تو تموم این سال ها با من بودی.معلم عشق تو منو تعلیم داد که چه جوری راه برم حرف بزنم گریه کنم بنویسم. چه جوری به دور و برم نگاه کنم.با هر کسی مهربون باشم.با دلم ببینم با دلم بشنفم.عشق تو یادم داد چه طور از روزای آفتابی و شبای مهتابی کیف کنم.از خودم بیام بیرون و به خونهی دل دیگرونم سر بزنم.عشق تو یادم داد چه جوری ساز بزنم.آواز بخونم.نقاشی بکشم.حالا...... رفیق میدونم تو با منی.از من غافل نبودی . حضورت خلوت دلم رو پر میکرد. نیمه پاییزه بچه محل.تو کوچه باغ های بی قراری پرسه میزنم.خاطره ی یه روز ابری رو ورق میزنم.یه نم بارونی ترم کرده.دلم میگه دیوونه تر شو از این پریشون تر شو دیوونگی رو خوشه اگه پاداش جنونم تو باشی. در این وادی حیرونی سمتی جز تو نمیشناسم سویی جز تو نمیبینم.ای عشق به راه عاشق بی تاب بتاب.از پشت ابرای سرگردون صدام کن.از سمتی که تقدیر قلب ما رو نشونه رفته . از کوچه باغی که تو از اون میگذری با دو تا چشم سیاه که به قصد شکار به من خیره نگاه میکنه و میدونه به هر کی نگاه کنه اون آخرین فرزانه خواهد بود در مکتب دلدادگی تا.......فصل تا همیشه عاشقی.
+ نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 و ساعت
19:20 |
خوب بچه ها بعد از اتمام گزارش کنسرت کامران و هومن میام سراغ گوگوش عزیزم.
حالا گزارش کنسرت گوگوش عزیز رو در لاس وگاس مینویسم البته ناگفته نماند که همه ی عکسها و گزارش از سایت www.googoosh.tv گرفته شده.امیدوارم خوشتون بیاد. یک سری از عکس ها رو هم یکی از دوستانم در سایت www.googooshlove.com به نام علیرضا درست کرده.من که خیلی خوشم اومده ایشالله شما هم خوشتون بیاد.
برنامه با هنرنمایی چندین گروه رقص آغاز شد . رقصندگان لباسهای بسيار شكيل و زيبايی به تن داشتند و با زيبايی هر چه تمامتر به هنرنمایی پرداختند . سپس گوگوش نازنين با لباسی بسيار زيبا به رنگ آبی آسمانی به روی صحنه آمد كه به واقع زيباتر از هميشه و بهتر از هميشه بود و سه ترانه اجرا كرد و در پایان از مهرداد عزیز دعوت كرد كه به صحنه بياید و يكی از آهنگهای دو صدايی(آخرين خبر) را با هم اجرا كردند و گوگوش نازنين به قصد تعويض لباس صحنه را ترك كرد . در اين فاصله ، مهرداد عزیز به اجرای برنامه به همراهی گروه رقص پرداخت و پس از اجرای دو ترانه جای خود را به گوگوش عزيز داد. لباس دوم گوگوش بسيار زيباتر از قبل بود ، لباسی بازمينه ای به رنگ بژ با حرير هايی به رنگهای زرد و بنفش . گوگوش دوباره شروع به خواندن ترانه های زيبای خود كرد و برنامه به حالت يك شوی واقعی دنبال شد و دوباره مهرداد به صحنه آمد و پس از هنر نمایی ، جای خود را به گوگوش داد و گوگوش با يك لباس بژ و مشكی ، ترانه های زيبای خود مثل" سكينه دايقزه نای"را با رقصی زيباتر از كنسرت واشنگتن اجرا كرد.
لباس بعدی گوگوش يك دانتل مشكی بود و گوگوش نازنين در اين قسمت بيشتر ترانه های ملايم خود مثل "آی مردم مردم" و "من و گنجشكای خونه" و .... را اجرا كرد . در فاصله زمانی كه گوگوش عزيز برای تعويض لباس به پشت صحنه می رفت برنامه را مهرداد عزيز با همراهی گروه رقص به زيبايی ادامه داد . كامبيز نازنين ، يگانه فرزند گوگوش نیز با اجرای دو ترانه خود"شكلات" و "پارتی" با همراهی گروه رقص خود از ديگر برنامه های این کنسرت به یاد ماندنی بود.لباس آخر گوگوش لباسی يكدست سفيد رنگ بود كه بسيار بسيار زيبا بود و
به گفته كسانی كه در كنسرت حضور داشتند گوگوش نازنين ما يكی از بهترين برنامه های خود را پيشكش شيفتگان صدای خود كرد و مثل هميشه ستاره درخشان صحنه بود. به قدری مردم از ديدن چنين برنامه ای به وجد آمده بودند كه بسيار گوگوش را مورد تشويق قرار دادند و سر از پا نمی شناختند.در قسمتی از برنامه، گوگوش از طرفداران خود خواست كه مهرداد را به خاطر تمام زحماتش مورد تشويق قرار دهند و مهرداد عزیز مورد تشویق حضار قرار گرفت.
خوب بچه ها ادامش در آینده.منتظر باشید. در پایان نیز گوگوش به همراهی مهرداد ، ترانه ی شناسنامه را اجرا کردند و برنامه با در دست گرفتن پرچم به پایان رسید + نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت
16:40 |
خوب بچه ها قبل از ادامه دادن به گزارش میخوام از پسرخاله ی عزیزم تشکر کنم که بهم در راه اندازی این وبلاگ کمک کرد.
و حالا ادامه ی گزارش...... اينهائی که طالع می نويسن معمولا يکسری خصلتهائی رو در مورد متولدين ماه ها می نويسن که برای هر کسی ممکنه جور دربياد.
حالا برای آنکه کاملا يک آب سردی روی تحقيقات من بريزين و بالکل سنگ رو يخ بشم، می گن که متولدين آذر گوشه گير هستيد يا ترجيح می دين که بيشتر وقتها تنها باشين! هومن: حالا جالبه که من اصلا اينجوری نيستم. خيلی اجتماعی ام و بايد هميشه دورم شلوغ باشه. کامران: البته لحظه هائی هم پيش می ياد که می خوای تنها باشی و بری تو فکر، ولی کمتر اينجوری می شم.
بيست و يک؟ بچه ها تو مصاحبه قبلی گفته بودن که بعد از موفقيت آلبوم بيست فورا به فکر ضبط آلبوم بعدی افتادن. از الان با رامين زمانی و مريم حيدرزاده سوژه آهنگها و فضای شعرها رو داريم انتخاب می کنيم. بعد از اينکه ويديوهای فدای سرت و ... رو گرفتيم، ديگه جدی می شينيم آهنگهای آلبوم بعدی رو ضبط می کنيم.
مدال منهم ديگه بهتر بود برم بيرون چون اتاق داشت تنگتر و تنگتر می شد و بچه ها ديگه بايد خودشون رو آماده کنسرت بعدی در شهر نيوکاسل می کردن که حدود ۲۰ ساعت بعد بود! بچه ها در خداحافظی به من يک نشان افتخار دادن: ما که اسم تو رو گذاشتيم کاپيتان بهزاد! چون هميشه کلاه های کاپيتانی سرته و با هواپيما و بالن و زيردريائی و قايق خودتو می رسونی به ما، پشت صحنه. ( البته بچه ها اسب تازی رو از قلم انداختن ). و اینم پایان گزارش با بهزاد امیدوارم که خوشتون اومده باشه. با نظر دادن منو در ارائه ی بهتر مطالب یاری کنید.
در آخر ۲ تا عکسم از این ۲ گل با طرفداراشون میذارم.
+ نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه دهم بهمن 1384 و ساعت
17:30 |
![]()
بچه ها فردا تولد شادمهره.تولدش رو به خودش طرفداراش به خصوص افروز عزیزم تبریک میگم.ایشالله بعدا ازش بیشتر اطلاعات می ذارم.خوشبخت باشی شادمهر جون.
+ نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه ششم بهمن 1384 و ساعت
18:24 |
این کامران و هومن عزیز در راهرو.......
خوب حالا یه چند تا عکس از بهزاد و کامران و هومن براتون میذارم.
حالا ببینیم بهزاد چی میگه..... با بچه ها خوش گذشت و می دونم آروزی خيلی ها بود که جای من پيش کامران و هومن (توی اين اتاق تنگ، در فاصله چند سانتی متری) می بودن و باهاشون گپ می زدن، ولی خوب ديگه بزنين به چوب که نظر نخورم
راست گفتا نه؟؟؟؟
کامران و هومن حدود يکساعتی برنامه اجرا کردن: رقصهای هماهنگ دو نفره ، هم آوازی با مردم ( آهنگهای منوببخش، منو کم داری، بيست و فدای سرت ). دست دادن به مردم، کلنجار با حمله مردم، تحمل مه مصنوعی روی صحنه، نگاه به نورافکنهای ۵۰۰ واتی بدون عينک، و رقص و آواز بدون اينکه نفسشون بگيره. . . و اینم چند تا عکس از اجرای برنامشون:
قاصدک ريشدار چون طرفدارای بچه ها زياد هستن، چاره ای نداشتم که سلام دستچينی از اونهائی که روی صحنه پاچه شلوارم رو کشيدن و باعث شدن عکسها تار بيفته و کسانی که از روزها قبل به من تلفن زدن و خواستن که ببرمشون پشت صحنه رو بهشون برسونم، ولی اصلا تصور نمی کردم که مادر خودم هم جزو اسمها باشه! بچه ها ، مامانم سلام رسوند و گفت آهنگ "اون با من" رو خيلی دوست داره!!! ساينا از وقتی که در سالن باز شد چسبيد به نرده های جلوی صحنه و گفت چون فشار زياد بود نتونست بپره روی صحنه بغلت کنه، از ايران به من خبر دادن که تولد هر دوی شما ماه آذر بوده، اين رو گلچهره از اصفهان بهم گفت. کامران و هومن: به همگی شون سلام می رسونيم ، بله درست گفته. ۴ آذر و . . . اتفاقا شب تولدمون با آقای بيژن مرتضوی، تو لوس آنجلس کنسرت داشتيم و خيلی هم خوش گذشت. فقط بعدش که رفتيم شهر دالاس، پدرام، مدير برنامه هامون ما رو غافلگير کرد و يکدفعه ديديم وسط آهنگ آمد روی صحنه و از ما خواست که خوندن رو متوقف کنيم و ما هم نگران شديم و گفتيم که نکنه چيزی شده که يکدفعه صدای تولدت مبارک اومد و از پشت سرمون روی صحنه ، مايکل ( کمدين ) با دو تا دختر رقصنده با يک کيک بزرگ آمدن روی صحنه.
حالا منم خودم رو لوس کردم و قبل از اينکه بيام ديدنتون رفتم درباره خصوصيات متولدين آذر ماه تحقيق کردم و خوندم که قدرت پيش بينی زيادی دارن، درسته؟ کامران و هومن: پيش بينی؟! نه بابا ما خرافاتی نيستيم. آره شده که مثلا يک چيزهای ديدم که بعدا اتفاق افتاده و گاهی يک پيش بينی هايی کردم که کاملا برعکس شده. ( خنده توام با نگرانی چون اميدوار بودم بچه ها روياهاشون رو برام تعريف کنن که نشد! )
کامران و هومن: باور کن من اصلا نمی فهمم که زمان چطوری می گذره، اصلا عين برق وقت می گذره و می گن آهنگ آخر رو بخونين. از قديم گفتن اگه خوش بگذره، زود می گذره.
+ نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه ششم بهمن 1384 و ساعت
17:57 |
خوب بچه ها بنا به خواست خودتون به خصوص صبا جونم در مورد کامران و هومن یه سری مطلب جدید میذارم.
خوب بچه ها باید بگم که کامران و هومن به با ادبی در بین خواننده ها معروفند و به نظر من ما طرفداراشون باید از این نظر بهشون واقعا ببالیم. همیشه شب خیز از اونها با این ویژگی یاد میکنه. بهزاد بلور گوینده ی توانای رادیو بی بی سی همیشه ازشون تعریف میکنه و الان بخشی از مصاحبش رو که با این دو برادر گل داشته براتون میذارم با عکس های قشنگش با تشکر از سایت www.bbcpersian.com بی رودرواسی بگم از کرامات کامران وهومن، اخلاقشونه يعنی هيچوقت من کلافه و عصبی نديدمشون. حتی دقايق قبل از رفتن روی صحنه منو راه دادن اتاقشون و چند تا عکس گرفتيم و خنديديم. همين نشون می ده که چقدر بچه ها ملاحظه کار و خوش اخلاقن، چون اکثر خواننده ها دقاييق قبل از رفتن روی صحنه، بد اخلاق و عصبی می شن. مسلما بچه ها هم عصبی هستن ولی اصلا به روی خودشون نمی يارن و شديدا ملاحظه کارن.
و حالا از بعد کنسرت طفلیا در مورد میکروفنشون براشون مشکل به وجود میاد!!!! چطوره از زبون خودشون بشنویم!!؟؟ اگه دستم به ميکروفنت برسه ... بعد از کنسرت کامران وهومن تا برگشتن تو راهرو گفتن: کامران: آقا ديدی دو بار ميکروفنمون قطع شد و اين سيم ميکروفن پاره شد! هومن: بيشتر يک آهنگ رو کامران تنهائی خوند تا من سيممو پيدا کنم و ميکروفنم راه بيافته. و حالا کمی هم اوصاف له شدنشون روی صحنه........ خيلی بد شد اينقدر منو فشار دادن که محافظ صحنه نمی تونست جدامون کنه. من اولين پسرکوچيکی که پريد رو صحنه رو از دور ديدم: نشونه گرفت، خيز برداشت و دويد خودشو محکم زد به من. بخدا نفسم بند اومد. اینم تعدادی از عکسهاش:
این یکی که دیگه آخرشه.طفلی کامران٬!!!! راستش هم همينه اگه به جمعيت نگاه کنين می بينين که موقع کنسرت، همه کسانی که جلوی صحنه هستن، خيز برداشتن که بپرن بچه ها رو بغل کنن فقط موقعيتش براشون پيش نيامد!(اینم حرفی از بهزاد) کامران و هومن حدود يکساعتی برنامه اجرا کردن: رقصهای هماهنگ دو نفره ، هم آوازی با مردم ( آهنگهای منوببخش، منو کم داری، بيست و فدای سرت ). دست دادن به مردم، کلنجار با حمله مردم، تحمل مه مصنوعی روی صحنه، نگاه به نورافکنهای ۵۰۰ واتی بدون عينک، و رقص و آواز بدون اينکه نفسشون بگيره. و حالا چند تا عکس دیگه.
بقیشو در زیر ببینید........ + نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 و ساعت
21:38 |
در ایستگاه قطار به انتظار نشسته ام میگویند قرار است قطار خوشبختی بیاید سالهاست که در این ایستگاه به انتظار نشسته ام تا ببینم چه موقع چرخ های قطار خوشبختی بر روی این ریل ها خواهند لغزید.
صدای سوت قطاری میاید و کم کم قطار را میبینم . می گویند قطار زندگیست سفید سفید سفید...... صدای گریه ی نوزادی با صدای قطار به گوشم میرسد نوزاد اولین نفس عشق را در قطار میکشد به سرعت باد از کنارم میگذرد و من هنوز به انتظار نشسته ام . باز صدای سوت قطار سکوت مرا میشکند میگویند قطار عشق است. میخواهم زودتر آنرا ببینم . از دوردست ها آشکار میشود . با خود عشق را همراه دارد سرخ سرخ سرخ...... دخترکی دستان کوچکش را برای من تکان میدهد و مادرش او را به داخل قطار میکشد چه قدر قطارعشق زیباست . قطار خوشبختی کی به ایستگاه خواهد رسید !!!!؟؟؟؟ باز صدای سوت قطار سکوت لحظه هایم را میشکند . ریل های زندگی این بار چه توشه ای همراه دارند. مرد سوزن بان به کنارم میاید و در گوشم زمزمه میکند که باید بروم. سوار قطار ابدیت میشود و میرود. تنها شدم او هم رفت دیگر چشمانم سویی ندارد. صدایی به گوشم میرسد صدای سوت قطار است. قطار خوشبختی میاید. چه قدر زیباست هفت رنگ عشق و همه با هم همراه میشوند. میبینم خوشبختی در لحظه های گمشده ی زندگی بوده است و من چه بیهوده سالها به انتظار آن نشسته ام. خوشبختی در نگاه مرد سوزن بان و در دستان دخترک کوچک نهفته بود . خوشبختی خود من بودم فکرم عشقم و خدا که همیشه با من بود ........... + نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه سوم بهمن 1384 و ساعت
20:39 |
|
|